تبليغاتX
تنهاترین سکوت


تنهاترین سکوت

آن دم که با تو باشم یکسال هست روزی آن دم که بی تو مانم یک لحظه هست سالی

 

 

 

تو خود عشقی که همزاد منی 

  تو سکوت منو فرياد منی  

 

( به بهانه تولد پیله تنهایی عزیزم )


عشق لالایی بارون تو شباس    نم نم بارون پشت شيشه هاس

لحظه شبنم و برگ گل ياس      لحظه رهايی پرنده هاس

تو خود عشقی که همزاد منی    تو سکوت منو فرياد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی    غم تلخ و گنگ شعرای منی 

وقتی دنيا درد بی حرفی داره   تويی که فرياد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی   تو سکوت منو فرياد منی

دستای تو خورشيدو نشون ميدن    چشمای بستمو بيدار ميکنن

صدای بال پرنده رو لبات   تو گوشام دوباره تکرار ميکنن

زندگی وقتی که بيزاری باشه   روز و شبهاش همه تکراری باشه

شايد عشق برای بعضی عاشقا    لحظه بزرگ بيداری باشه

 

عشق لالايی بارون تو شباس    نم نم بارون پشت شيشه هاس

لحظه عزيز با تو بودنه   آخرين پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی   تو سکوت منو فرياد منی

 

********** 

همزاد قدیمی  همراه قدیمی

 

.: پیله جان :.

.::روز میلاد تنت مبارک::.

 

پ.ن: شاید فاصله های بین ما زیاد باشه اما میگن فاصله ها حریف

خاطره ها نمیشن

پ.ن: به امید جشن تولد ۱۲۰ سالگیت

 

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |


من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی

 

ماندن و پوسیدن همان

روزی به حرفم میرسی...!

 

در این غریب آباد با آب  بیگانه  با خاک  بیگانه


ای عاشق رفتن

خوش می روی خانه


هر جا که آهویی گم کرده راهش را

معصوم می بیبنی

طرز نگاهش را


آنجا تو یادم کن دوست من   دوست من


هر جا کبوتری با قلب دلواپس

پر می زند اما

افتاده از نفس


آنجا تو یادم کن دوست من   دوست من


هر جا گلی از شاخه

دیدی جدا مانده


پا در گلی از رفتن    دیدی که   وامانده


هر جا قناری ها  را افسرده می بینی

یا پشت سالاری را تاخورده می بینی



آنجا تو یادم کن   دوست من   دوست من



پ.ن: منتظر یه خبر  باشید. البته به جز قبولی دانشگاه...!!!

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

 

 

 

 

امید جانم زسفر بازآمد

 



امید جانم زسفر بازآمد

شکر دهانم زسفر باز آمد

 


عزیز آنکه بی خبر به ناگهان رود سفر

 

چو ندارد دیگر دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

 


چو غنچه سپیده دم شکفته شد لبم زهم

که شنیدم یارم باز آمد

زسفر غم خوارم باز آمد

 


همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر


من هم پس از آن دوری

بعد از غم مهجوری

یک شاخه گل

 بردم

به

بـرش


دیدم که نگار من

سرخوش ز کــنار من

بگذشت و ببرد یار دگرش

 

بگذشت و ببرد یار دگرش

 

 

وای از آن گلی که دست من بود

 
خموش و یک جهان سخن بود

خموش و یک جهان سخن بود

 


گل که شهره شد به بی وفایی

 

ز دیدن چنین جدایی

زغصه پاره پیرهن شد

 

پ.ن:؟؟؟ 

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

 مینویسم

          اینبار به خاطر تنها داداشم

 

کسی که شاید از گوشت و خون من نباشه

 اما تا ابد توی قلب منه

(کیومرث الان سرباز)

 

 

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...!

 یادته این آهنگ

 

 

سرتو بالا بگير تا هنوز دير نشده

تا دلم زير فشار غصه ها پير نشده

 


سرتو بالا بگير ، من تحملم کمه

توو دلم به حد کافي ، پر غصه و غمه

 


سرتو بالا بگير ، من کنارتم هنوز

چي آوردن به سرت ، که مي نالي شب و روز

 



من خودم اينجا غريبم

جز تو هيچکي رو ندارم

 

گل من تحملم کن ، که يکم دووم بيارم

 


توی لحظه های دلگیر ،این تو خاطرت بمونه

 

که همون یه قطره اشکت زندگیمو

می سوزونه


 

پ.ن: خیلی دلم برات تنگ شده کیومرث... الان کجایی؟

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

بازم یه تولد مهم



سلام دوستای گلم  امروز  تولد آبجی گل منه


سایه جووون رو میگم


اون برای من خیلی زحمت کشیده

از همین جا بهش سلام میکنم

و میگم  تولدت مبارک

 

 

امیدوارم  وقتی اینو میخونی ... از بحران خارج شده باشی!!!

سایه جان من سعی کردم یه کیک قشنگ و در خور انتخاب کنم

دیگه کم ما رو زیاد حساب کن عزیز دل داداشی...!

*********************************************************

*********************************************************

ممنونم سایه جون به خاطر اینهمه مدت که کنارم بودی

و امیدوارم همیشه سالم و سرزنده باشی

والبته تا آخرش کنار داداشی بمونی

 

واینم قسمت آخر تولد اهدای کادو

تولدت مبارک

*********************************************************


*********************************************************

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

 

از دور می آمدی.... از دور می آمدم...

آمدیم و آمدیم

به هم که رسیدیم خیسِ اشک های یاس و تنهایی و غربت بودیم!

سر را به زیر انداختیم و رد شدیم!

رد شدیم و دلمان لرزید....

دلمان لرزید و برگشتیم!

با هم برگشتیم تا شاید حادثه ی نگاه آرام مان کند!

فاصله کم نبود!

قدم قدم... نفس نفس به هم نزدیک شدیم

به هم که رسیدیم فقط نگاه بود و نگاه بود و نگاه....

آنقدر به هم زُل زدیم تا بغض مان گرفت!

دل گیج گیج بود!

دل سیاه بود و شلوغ!

دل سنگین بود!

بغض مان گرفت و زدیم زیر گریه!

اشک بود و اشک بود و اشک...

دل بود و دل بود و دل...

آرام که شدیم

( با آهی که همیشه بعد از یه دل سیر گریه کردن سراغ آدم میاد و نمیذاره آدم حرفشو راحت بزنه)

گفتم: " دوستیم؟!؟"

گفتی: " دوستیم."

گفتم: " دوستِ دوست؟!؟"

گفتی: " دوستِ دوست."

گفتم: " تااا............؟!؟"

گفتی: " تااااا............"

بغض کردیم... زُل زدیم به چشمان هم... با هم اما بی رمق گفتیم: " تا نداره!"

(انگار که شیطنت کودکی مان گُل کرده بود)

" تااا نداره" را گفتیم و شروع شد!

همه چیز...

زندگی

عشق

خدا

آرامش

و خیلی چیزهای دیگر!

روح در ما دمیده شد و فرشتگان را دیدیم که سجده کردند!

و فرشتگان را دیدیم که دورمان حلقه زدند و " محبت" را زمزمه کردند!

حالا دل سیاه نبود. شلوغ نبود. سنگین نبود.

حالا دل نور بود و نور بود  و نور...

حالا دست من بود و دست تو!

و تمنای پرواز....

دیگر من نبودم. تو نبودی.

دیگر فقط خدا بود و خدا بود و خدا!

 

 

حامد جان همه اینا رو گفتم تا بگم: "یادته؟!"

گفتم تا بگم من و تو مثل خیلی ها با لبخند شروع نکردیم!

من و تو یه روزی حوالی همین نزدیکی ها با بغض شروع کردیم!

بغض هایی که اگر نبود شاید برای همیشه از کنار هم رد شده بودیم!

همه اینا رو گفتم تا بگم هنوزم بارون و جنگل و درخت و دریا و دلقک ماهی و پرت و Trail و

بخار شیشه اتاقم و تصادف و دیازپام و آپاندیس و نامه و مخلوط و محلول و همزاد و ایده و

 هوارتای دیگه فقط و فقط تو رو یاد من میاندازه!

گفتم تا بگم ساده به امروز نرسیدیم! بازم خدا رو شکر که رسیدیم!

با کلی روزای خوش و ناخوش بالاخره رسیدیم!

همه ترسم از این بود که به ۶ مرداد نرسم!

حالا دیگه ۶ مرداد و ۱۹ مهر بین تمام ۳۶۴ روز سال برام مثل ستاره می درخشه!

 

از بین همه روزای آبی و قرمز و زرد و سیاه رد شدم تا امروز توی سفید ترین روز دنیا

 بهت بگم:

" همزاد قدیمی! حامدم تولدت مبارک"

 

          پیله تنهایی تو

 

 

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

 

 

 

 

شاید اون جوری که باید

 قدرتو  من  ندونستم

 

حرفایی موند توی قلبم

من نگفتم                         نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

 

نیومد روی زبونم  که بگم بی تو چی هستم

که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم

 

تو رو دیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی


نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی

 

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

 

 

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی موند توی قلبم من نگفتم  نتونستم!

 

 

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |

من میگم منو شکستن  چشم فانوسم و بستن

تو میگی خدا بزرگه ماه و میده به شب من

 

 گفتم : كبوتر بوسه

گفتي  پر

گفتم : گنجشكِ آن همه آسودگي

گفتي : پَر

گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان

گفتي : پَر

 

گفتم :التماسِِِِ ِعلاقه،بي تابي ِترانه،بيداري ِبي حساب!

 

نگاهم كردي!



نه انگشتت از زمين زندگي ام بلند شد


نه واژه ي پَر از بام لبان‌ ِتو پركشيد!

سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،از شنزارانتظارمن بجوشد



عاشقم كردي!



هم بازي  ِناماندگار اين همه گريه


وآخرين نگاه تو،هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده

 

حالا،بدون ِتو

روبه روي آينه مي ايستم!

مي گويم زنبور گزنده ي اين همه انتظار،

كلاغ سق ِسياه اين همه غصه!

وكسي در جواب گفته هاي من پَر نمي گويد



تكرار ِاين بازي

بدون ِدست وصداي توممكن نيست!



پس به پيوست تمام ِترانه هاي قديمي،

باز هم مي نويسم:

 

برگرد

...

متـن از دوست عزیزم زینب

نوشته شده به قلم تنهاترین سکوت |